آهسته ضربه های عجیبی به حلقه زد گفتم : که بوده است به در زد ببین چه برد فریاد زد : خموش ! در دیگ خود بجوش ! هرگز کسی نبود و نبوده است پشت در تا چند بی خبر در این تصوری که کسی پشت این در است ؟!
+ ردپايي از 87/03/08ساعت 19 توسط آرام |
اين مانده به يادم كه در اين عمر سبك سير چندي كه از آن ياد توان كرد نديدم چون مردمك ديده د راين خانه دلتنگ يك عمر دويديم و به جايي نرسيديم افسوس كه نه ميوه به دست آمد و نه گل چندان كه از اين شاخه بدان شاخه پريديم گفتيم سخن ها و شنيديم سخن ها افسوس چه گفتيم ، دريغا چه شنيديم
+ ردپايي از 87/03/07ساعت 22 توسط آرام |

+ ردپايي از 87/03/05ساعت 22 توسط آرام |
چه می دانم ... یقین اشتباه بوده عطر یاس که فراموش شدنی نیست قاب عاطفه ها که شکستنی نیست می توانی چند لحظه راه نفس را ببندی و عطر یاس را ... می توانی برای چندی چشمهایت را نگشایی و قاب عاطفه ها را ... اما برای یک عمر نه هرگز نمی توانی !
+ ردپايي از 87/02/31ساعت 13 توسط آرام |
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : من می شناختم او را نام تو را همیشه به لب داشت حتی در حال احتضار آن عاشق بی نام و بی نشان آن مرد بی قرار روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود و گفتگو نمی کرد جز با درخت سرو در باغ کوچک همسایه شبها به کارگاه خیال خویش تصویری از بلندی اندام می کشید و در تصورش تصویر تو بلندترین سرو باغ را تحقیر کرده بود . روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : او پاک زیست پاک تر از چشمه های نور هچون زلال اشک یا چون زلال قطره ی باران به نوبهار آن کوه استقامت آن کوه استوار وقتی به یاد روی تو می بود می گریست روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : او آرزوی دیدن رویت را حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت اما برای دیدن تو چشم خویش را آن در سرشک غوطه ور آن چشم پاک را پنداشت آلوده است و لایق دیدار یار نیست شاید روزی اگر ... چه ؟ او ؟ نه ؟ آه ... نمی آید .
+ ردپايي از 87/02/29ساعت 19 توسط آرام |
| ||||||